تبليغاتX
مژگان و مهدی جون

مژگان و مهدی جون

مهدی جون و مژگان

خوش به حال تو ! 

ببین چقدر تو را دوست می دارم .

 

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

 

تو را به خاطر نخستین گل های بهار ، دوست می دارم

 

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گناه

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم 

 

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم ، دوست می دارم 

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم . . .

 

خوش به حال تو

 

خوش به حال من

 

خوش به حال ما

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت11:45توسط مهدی و مسیحا | |

در افق های دل خسته ی من
جز غم دوری تو هیچ غمی نیست که نیست
گر تو پژواک دلم را شنوی
جز صدای قدمت همنفسی نیست که نیست
ای همه هستی من بی تو دلم می گیرد
گر تو باشی دگرم هیچ غمی نیست که نیست
ای مرا همنفس ثانیه های مبهم
بی تو حتی دگرم ثانیه ای نیست که نیست
تو بیا در بر من تا دلم جان گیرد
بی تو بر جان و تن من شعفی نیست که نیست

 


+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت14:53توسط مهدی و مسیحا | |

 

یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟

مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم

 یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟

 یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟

کاشکی بدونم چقدرباید مکافات بکشم

 یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟

چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه

 یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟

هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه

 یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟

یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم

 یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟

دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت

 یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟

درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت

 یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟

تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟

 یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟

میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه

 یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟

یه چیزی بشکنه فقط  ، اونم طلسم ما باشه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت22:57توسط مهدی و مسیحا | |

 
 
 
چه خوبه همیشه "ما" با هم باشیم ...
 
"من و تو" دشمن درد و غم باشیم ...
 
چه خوبه "دلامون" از امید پره ...
 
غم داره از "من و تو" دل میبره ...
 
"من با تو" خوشم ، "تو خوشی با دل من" ...
 
از دسته "من و تو" غصه ها خسته میشن ...
 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت22:49توسط مهدی و مسیحا | |

تولد

 

 

سلام سلاااااااااااااااااااااااممممممممممممممممم

امروز یه روز خوبه یه روز قشنگ

تولد مهدی جونمه

تولد عزیزم

دوست داشتم آن باشی که بهت تبریک بگم

ولی گمونم یه کم دیر اومدم

اما عوضش همه امیدم به اینه که فردا می بینمت

دلم برات یه ذره شده عزیز

راستی فکر کنم امروز بسته ات میرسه

امیدوارم خوشت بیاد

امیدوارم صد سال زنده باشی و کنار هم باشیم

دوستت دارم

اینم ۲۱ شاخه گل سرخ واسه ۲۱مین بهار زندگیت

شاد باشی گلم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت15:59توسط مهدی و مسیحا | |

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

زنده به انتظارتم ....

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت12:9توسط مهدی و مسیحا | |

 

از دلتنگی نمی هراسم . ترسم اينه که می دانم تو هم دلتنگی...

می دانم قلب نازنين تو هم در جنگ گذر لحظه هاست...تا باز چشمانمان به هم خيره شود و ....

کاش دلتنگيهايت را به من می بخشيدی!

می دانم دلتنگيهايت بهترين لحظات تنهاييهايت است.

من هميشه بهترينها را برايت خواسته ام.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت12:4توسط مهدی و مسیحا | |

 

یكی دلش به 100 دل بنده 

 یكی 100 دل به یه دل میبنده

 یكی دل به یه دل میبنده و تا آخرش پابنده

 یكی هر بار به یكی دل میبنده

 یكی دل میبنده تا بخنده

 یكی دلش آكبنده مونده به كی دل ببنده

حالا تو دلت شماره چنده؟؟؟

خانومی من شمارش چنده...؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت12:45توسط مهدی و مسیحا | |

سلام گلممممممممممممممم

خوبی عزیز

یه خبررررررررررررررررررر

بابایی داره میاد تهران

احتمالا هفته آینده

اگه راضی شه منم باهاش میام

خدا کنه...منم خیلی دوست دارم ببینمت خانومی...

خیلی دوست دارم ببینمت

اگه شد و اومدنی شدم حتما خبر میدم

منتظر خبرتم...!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت16:41توسط مهدی و مسیحا | |

 

تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.
تو میدانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.
از شادی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می­درخشد. و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه­هایم احساس می­کنم.
نمی­توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده­ام، دریاب ! دریاب !
من ترا دوست دارم، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم، ‌هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌
آزادی تو مذهب من است،
خوشبختی تو عشق من است،
آینده تو تنها آرزوی من است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت15:53توسط مهدی و مسیحا | |